تبلیغات
TİRƏXTUR-ŞAMPİON - سکوتی بر دریاچه حکم فرماست

قالب وبلاگ

قالب وبلاگ


TİRƏXTUR-ŞAMPİON
 
تراختور شامپیون


 
نوشته شده در تاریخ شنبه 5 شهریور 1390 توسط



سکوتی بر دریاچه حکم فرماست . گویا او نیز مانند من غمی در دل دارد . در آن دور ها ، آن جایی که بزرگان ریش سفید سخن میکنند که دیگر مهری نمانده ، مردانی هستند که همه ادعا دارند در مودت ید بیضا دارند و در محبت راءی بینا . کسانی هستند که همه سخنورند و لب به نصایح میگشایند . حال آن که وجود دریاچه ای که من تا دیروز از خانه برایش بوسه میفرستادم خاموشی پیشه کرده ولی سخن ها در دل دارد . روزگاریست آدمیان همه آدمند اما کو انسان ؟ در دور دست ها گنجشککی پیداست . گنجشکک تازه پرواز را یاد گرفته و نظر بر آسمان بال میگشاید . به کجا چنین شتابان ؟ پس برو ای مرغک خیال من که خورشید تو را میخواند . دریاچه ، تا دیروز کعبه ی دل ها بود و زائران بوسه ساحلش میزنند . اما اکنون ...

 
(ادامه مطلب)





در سکوت شب ، سوسوی چراغی تاریکی را میشکافد و به پیش میرود . پرنده ای پر به پرواز میگشاید و بال میگستراند تا در بیکران راهی مقصود شود و این دم مرغ خیال من است که ترک حریم دل میکند . سینه میشکافد و به نهایت سپهر بوسه میزند . در افق دریاچه ایست که به ساحل لب میساید و در شفق خود آب طلب میکند و درد عطش دارد .

سکوتی بر دریاچه حکم فرماست . گویا او نیز مانند من غمی در دل دارد . در آن دور ها ، آن جایی که بزرگان ریش سفید سخن میکنند که دیگر مهری نمانده ، مردانی هستند که همه ادعا دارند در مودت ید بیضا دارند و در محبت راءی بینا . کسانی هستند که همه سخنورند و لب به نصایح میگشایند . حال آن که وجود دریاچه ای که من تا دیروز از خانه برایش بوسه میفرستادم خاموشی پیشه کرده ولی سخن ها در دل دارد . روزگاریست آدمیان همه آدمند اما کو انسان ؟ در دور دست ها گنجشککی پیداست . گنجشکک تازه پرواز را یاد گرفته و نظر بر آسمان بال میگشاید . به کجا چنین شتابان ؟ پس برو ای مرغک خیال من که خورشید تو را میخواند . دریاچه ، تا دیروز کعبه ی دل ها بود و زائران بوسه ساحلش میزنند . اما اکنون ...

قدری دور تر ، غوغایی است . گویا باران میبارد . چه زیباست باران . باران پاک است و باران مقدس است . پس بشویید سر و دست و رو . آفتاب دست پر مهر خود را بر سر زمین میکشد . آسمان هفت رنگ است . گوارای وجود . حتی آن هنگام که عاشقان دل از این تربت پاک شوییده اند خاک این درگه صفایی دیگر دارد . فروغ زرین آفتاب نقش قلم بر طبیعت بی جان میزند . گویی نقاش گیتی در او دمیده . درختان دست نیاز بر آورده اند و چون جامی زمردین منتظر آب . مست از شراب جان شوید و بر در خانه ی دوست مهمان شوید . اما دریاچه ی من هنوز خاموش است . او هنوز به مراد رسیده . در غروب غم انگیز خود آب طلب میکند در حالی که قدری دور تر ...

صدای آب می آید و نویدی تازه میدهد . روحی در کالبد خسته ی دریاچه دمیده میشود . و این هنگام است که صوت شریف عشق بر میخیزد . این باران ...

اشک توبه در قنوت کنید و وارد شوید بر آستان عشق و معرفت . که خدایمان معشوق است .

پس ای خدا ، ای که جهان همه به روشنی وجود تو بیینده اند و به گرمی وجود تو تابنده . برهان چشمه ی مرا . بگذار گریه سازم بر بالین بی جان دریاچه. تا پر شود ز اشک دیده .

پس : هیچ آدابی و ترتیبی مجو هر چه میخواهد دل تنگت بگو
تا کوردلان نیک بنگرند مشعل فروزان درونت را.




.: Weblog Themes By Pichak :.




تمامی حقوق این وبلاگ مختص نویسنده این وبلاگ است

فروشگاه اینترنتی ایران آرنا